تبلیغات
دلتنگـــی هــای یـک درخـت - همان کتاب

همان کتاب

جمعه 16 دی 1390   10:36 ق.ظ

نوع مطلب :دلتنگی ها ،

به باغ که وارد می شد

به همه ی درختان سلام می کرد

می رفت و بر همان نیمکت می نشست

دستی را بر شانه ی نیمکت می انداخت

و با دست دیگرش کتاب را می گشود

و می خواند

« صدا کن مرا

صدای تو خوب است »

 

هفتم مهرماه 1390






jeanettgebhart.weebly.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 11:16 ق.ظ
I really like it whenever people come together and share opinions.
Great website, stick with it!
لیـــدا
شنبه 17 دی 1390 02:56 ب.ظ

مثل همیشه زیباست
پاسخ ابراهیم بردستانی : سپـــــاس...
فریدون اهورا
شنبه 17 دی 1390 07:11 ق.ظ
سلام ابراهیم عزیز
مرسی از حضور شاعرانه شما
وبلاگت زیبا و خوب بود من دلتنگی های یك درخت لینكت مردم
پاسخ ابراهیم بردستانی :
سلام
خواهش میکنم
سپاس
...
مهدی
شنبه 17 دی 1390 12:09 ق.ظ
خواندمت ابراهیم دوست خوبم
زیبا نوشته ای
این شعر دارد نشانیهای سربسته ای میدهد از تنهایی و البته شاعر به فکر تنهایی خودش نیست به فکر کسیست که تنهاایش را دلگیرتر از تنهایی خود میداند.
وقتی که میگوید همان نیمکت معلوم میشود که این نیمکت یک نیمکت معمولی در باغ و حتی باغ هم یک باغ معمولی نیست جایی است که حتی نیمکت خالیش میتواند فردی را از تنهایی بیرون بکشد و دست بر شانه ی خالی نیمکت بی اندازد و حالا حتی اگر تنهایی جسم را برطرف نکند ولی خیال را از تنهایی بیرون می آورد تا حدی که میتواند صدای کسی را که نیست بشنود
پاسخ ابراهیم بردستانی : ممنونم مهدی جان
تو همیشه خوب مینویسی و این انگیزه ی بیشتری برای من ایجاد میکنه
اونجایی رو که گفتی هم تغییر دادم.

باغ همون باغ ه
و نیمکت همون نیمکت
و این
یه داستان ه
برای دو نفر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر